لالایی
پسرم بزرگ شدی
لالایی هام یادت نره
چقدر برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
چقدر نوازشت کنم ،تا تو به باور برسی
وقتی مامانه قصه هات خم شده پیش روی تو
اگه چروک صورتم می بره ابروی تو
لالایی هام یادت نره
بزار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره
از اون روزا که مشت من با دست تو وا نمی شد
تو خوب و بیداری تو هیچ کسی بابا نمی شد
اون که تو اوج خستگیش خنده رو لباش بودی
شب که به خونه می رسید سوار شونه هاش بودی
بابا اگه دلش پره
از دست دنیا دلخوره
امون زندگیش تویی وقتی که غصه می خوره
پسرم بزرگ شدی
لالایی هام یادت نره
چند روز پیش بخاطره یکم تغییرات تو خونه مجبور شدم تورو بزارم خونه خاله الهام.طبق معمول پسر خوبی بودی و خاله رو اذیت نکردی تا اینکه غروب خاله تصمیم می گیره تورو بخوابونه! < آخ آخ خاله الهام ...آدریان...خواب... نه >خلاصه بعداز کلی کلنجار رفتن با تو،میذارت روی شونش و شروع میکنه به لالایی خوندن،که یکدفعه تو بلند میشی و نگاهش میکنی و میزنی زیر گریه.( چون من موقع خواب برات لالایی می خونم و دیدی من نیستم گریه کردی
الهی دور دلت بگردم مامانی ...
این اولین باری بود که وقتی جایی میزارمت سراغمو میگیری.ببخشید اخه بخاطره خودت که اذیت نشی این کارو کردم.بماند که خودمم از دوریه تو کلی گریه کردم.
تربچه مامان دوست دارم


لالایی
مامان الهه